این وبلاگ برای مادران ,پدارن از دست رفته میباشد .
 شایعه ای صدای پای بهار ..
میگن ، صدای پای بهار داره میاد

شما میشنوید ؟

من که نمیشنوم .... ...

آخه تلفن من ساکته

  مامان ، تماس نگرفته هنوز ، بهم بگه بیا مادر خونه تکونی داریم

آقام  زنگ نزده ، بگه آقا جون بیا بریم آجیل شب عید با هم بخریم

من که میگم اینا همش شایعه است ، الکی میگن صدای پای بهار داره  میاد

من هنوز منتظر صدای تلفنم

آقا جون چرا زنگ نمیزنی ...........
|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392  |
 پدر - مادر
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم


که با هر بار تراشیده شدن،
 
 
 کوچک و کوچک تر میشود…


ولی پدر ...
 
یک خودکار شکیل و زیباست
 
که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند


خم به ابرو نمیاورد و
 
خیلی سخت تر از این حرفهاست


فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند
 
که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

در هر صورت
بیایید قدردانشان باشیم
.
|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392  |
 پدر .......

پدرم ...
واسه مردن نیازی به ارتفاع نیست...
از چشم تو که بیفتم می میرم...

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در یکشنبه یازدهم اسفند 1392  |
 شعری از شهریار

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگیّ ما همه جا وول می خورد

هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر کار خویش بود

بیچاره مادرم
  
  
|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در یکشنبه یازدهم اسفند 1392  |
 داستان خلقت مادر

داستان خلقت مادر ........

 

 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق مادر بود، شش روز می‌گذشت.

 فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟"

 خداوند پاسخ داد:

 "دستور کار او را دیده‌ای‌؟

 باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.

 باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

 دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.

 بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند."

 فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

 "این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید."

 

خداوند گفت :

 "نمی شود!!

 چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

 از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،

 یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد."

 فرشته نزدیک شد و به مادر دست زد.

 "اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی."

 "بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده‌ام.

 تصورش را هم نمی‌توانی بکنی که تا چه حد می‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد."

 فرشته پرسید :

 "فکر هم می‌تواند بکند؟"

 خداوند پاسخ داد :

 "نه تنها فکر می‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."

 آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه مادر دست زد.

 

فرشته پرسید :

 "اشک دیگر برای چیست؟"

 خداوند گفت:

 "اشک وسیله‌ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا‌امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش."

 فرشته متاثر شد:

 "شما فکر همه چیز را کرده‌اید، چون مادرها  واقعا حیرت انگیزند."

مادر ها  قدرتی دارند که مردان را متحیر می‌کنند.

 همواره بچه‌ها را به دندان می‌کشند.

 سختی‌ها را بهتر تحمل می‌کنند.

 بار زندگی را به دوش می‌کشند،

 ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می‌پراکنند.

 وقتی خوشحالند گریه می‌کنند.

 برای آنچه باور دارند می‌جنگند.

 آنها می‌رانند، می‌پرند، راه می‌روند، می‌دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.

 قلب مادر است که جهان را به چرخش در می‌آورد

 مادرها زن‌ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند و می‌دانند که بغل کردن و بوسیدن می‌تواند هر دل شکسته‌ای را التیام بخشد.

 کار مادر ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،

 آنها شادی و امید به ارمغان می‌آورند. آنها شفقت و فکر نو می‌بخشند

 مادرها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

 خداوند گفت: "این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد!"

 فرشته پرسید: "چه عیبی؟"

 

خداوند گفت:

 

"قدر خودش را نمی داند . . ."

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در چهارشنبه سیزدهم آذر 1392  |
 عشق پدر

نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد .....


تنبیه ام کند....


تشویقم کند....


نه به حق قدرتی که دارد ....


بلکه به اقتدارش...


من پدرم را میخواهم .....



.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در جمعه سوم آبان 1392  |
 




عشق را میشه


در دستان خسته پدر و نگاه نگران مادر میتوان دید .....


نه در دستان غریبه


.
|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در جمعه سوم آبان 1392  |
 توئی مادر


توئی مادر

------------------------------


اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم هی

می‌گفت مهرسا ‌جان تویی؟ هی می‌گفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز

می‌گفت مهرسا جان تویی مادر؟ می گفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید!

اسم سوم رو که گفت دلم شکست.. گفتم آره مادر جون، زنگ زدم

احوالتون رو بپرسم. اون قدر ذوق کرد که چشام خیس شد.

.

.

.

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در جمعه سوم آبان 1392  |
 اشک مادر

اشک مادر

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا  گریه می‌کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت: چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟

پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود: همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!

پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.

یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید: خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟

خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام؛ به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش

دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.

به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد؛ حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی

داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.

این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.



..................

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در پنجشنبه دوم آبان 1392  |
 PEDAR

PEDAR RAFT


1391/03/30

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در یکشنبه ششم مرداد 1392  |
 دعای مادر

خدایا :


مستجاب کن دعای مادری را که هیچ آرزوئی

جز خوشبختی و هیچ هدیه ای جز عشق و محبت

برای فرزندش ندارد …و شاید … فرزند هرگز نداند

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391  |
 دلتنگم


دلتنگم،

مثل مادر بي سوادي

که دلش هواي بچه اش را کرده

ولي بلد نيست شماره اش را بگيره.



|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در دوشنبه هفتم اسفند 1391  |
 مرگ حق است
از مرگ نمیترسم


چون حق است


من فقط نگرانم ...


که در شلوغی آن دنیا


مادرم را پیدا نکنم

--------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391  |
 درد مادری

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391  |
 پدر مادرتون زنده باشن

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391  |
 به سلامتی مادرای شما


سلامتی مادرا که هر چه قدر هم از دستمون عصبانی باشن


 اما چایی اول صبحشون همیشه حاضره :))

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در دوشنبه نهم بهمن 1391  |
 ایا میدانید ؟

آیا می دانید زمان تولد یک نوزاد ، یک زن تا ۵۷ واحد درد رو احساس می کنه
این معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوانه !
مادرتون رو دوست داشته باشید .
زیباترین فرد روی زمین
قویترین حامی ما

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در دوشنبه نهم بهمن 1391  |
 ماااااااااااامااااااااااااااان
۴ سالگی = مامان همه چی‌ بلده
۸ سالگی = مامان خیلی‌ چیزا بلده
۱۲ سالگی =مامان همهٔ همه چیرو بلد نیست
۱۴ سالگی =مامان هیچی‌ بلد نیست من بهتر می‌دونم
۱۶ سالگی =مام...ان کیه ؟
۱۸ سالگی =مامان طرز فکرش مال قدیماست
۲۵ سالگی =مامان احتمالا میدونه
۳۵ سالگی =قبل از اینکه تصمیم بگیریم ،از مامان سوال می‌کنیم
۴۵ سالگی =من از خودم می‌پرسم که مامان تو این موقعیت چی‌ فکر میکنه و چطور رفتار می‌کنه
۷۰ سالگی = چقدر دوست داشتم الان می‌تونستم از مامانم بپرسم

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در دوشنبه نهم بهمن 1391  |
 پدر ، مادر

مادر یعنی آرامش


پدر یعنی آسایش


خدا هرگز این دوتا رو از شما نگیر .............

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در دوشنبه نهم بهمن 1391  |
 کعبه همین جاست

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391  |
 فقط نقطه مانده

گوشه چشمان خود را بکشید تا ببیندد

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391  |
 

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391  |
 حسین پناهی

دندانم شكست براي شن ريزه اي كه درغذايم بود...دردكشيدم نه براي دندانم،براي كم شدن سوي چشمان مادرم...
مرحوم پناهي

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در چهارشنبه بیستم دی 1391  |
 گذر عمر مادر


مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو ، بیداری
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن
|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در چهارشنبه بیستم دی 1391  |
 پدر جونم ، پدر عمرم ، پدر سایه اش بالای سرمه

 

تنها و تنها یک پدر است،

که دوست دارد،

از رفیقش شکست بخورد،

"از فرزندش"..........


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در چهارشنبه سیزدهم دی 1391  |
 بوسه بر دست

اتفاقهایی هست که حسرت آن تا همیشه باقی میمانند


مثل حسرت یک بار دیگر بوسیدن دستان مادر

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در پنجشنبه هفتم دی 1391  |
 داستان مادر

 

(( قند )) خون مادر بالاست .دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛اشک‌هاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مرواريد!حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .




|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در پنجشنبه هفتم دی 1391  |
 رنگ عشق

 

ﺩﻋﺎﻱ ﻋﺸﻖ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ


ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ
ﺭﻧﮓ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﻣﺎﻥ


|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در پنجشنبه هفتم دی 1391  |
 فراموشی


ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت

ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در پنجشنبه هفتم دی 1391  |
 دل تنگی
مامان یک سال رفتی ولی

مامان دلم برای تو تنگ شده

نمیدونم چی باید بنویسم یا چی باید بگم

فقط میدونم دوست دارم کنارم باشی ، بشینم کنارت بغلت کنم ، میخوام تنت را بو کنم ،

سرم بزارم روی پاهات دست بکشی روی سرم ، وقتی مهرسا از تو میپرسه مگه بابام بچه است که سرش گذاشته رو پاهات داری نازش میکنی

مامان تو بگی اره این بچه منه صد سالش بشه بچه منه

( مامان او شیرین دیلینن دیسن  بو منیم اوشاغیم دی یوز یاشی دا اوسا منیم اوشاقیمدی)

مامان دلم هوا تو را کرده اونم چه هوائی 

مامان این بار نتونستم با کلمات بازی کنم با ادبیات خواص بگم

مامان دلم داره میترکه........................

|+| نوشته شده توسط مسعود نیازداران در یکشنبه سوم دی 1391  |
 
 
 
بالا